سـ ـ ـ یـ ـ ـ ا ه و سـ ـ ـ فـ ـ ـ یـ ـ ـ ـد

شرت زنونه

فقط باد زودرس خنک پاییزی می تونست حال بدم و خوب کنه که کرد!

 

+چه حالی بهتون دست میده وقتی از خواب پا میشین و میرین

 لب پنجره که مثلا از هوای خنک بهره ببرین و یه نفسی بکشین

 یهو مواجه میشین با یه شرت زنونه خانم میان سال همسایه

که به همی چیز شبیه جز شرت

فکر نکنم از اول عروسیشون عوض کرده باشه این شرت !!

روم می شد یه بسته می خریدم میدادم بهش!

+ نوشته شده در  جمعه ٢٦ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ  توسط البرز  نظرات ()

زندگی ابتنی در حوضچه اکنون است

پرسیدن مهمترین ساعت زندگیت کیه؟!؟

گفت همین ساعتی که توشم.

پرسیدن مهمترین شخص زندگیت کیه ؟!

گفت همین آدمی که روبرومه!

 

+تو این قحطی فیلم ایرانی!

تونستین ، عیار ١۴ رو ببینین!

+این روزا برام یه جور حس نوستالژیک داره...

نزدیکای مهر ،مغازه پدر،

بچه کوچولو های ذوق زده،

پاهای خسته،چشای خوابآلود،پدر پشت دخل...

+دیگه آف نمی زارم وفتی پست زدم!

بزار اون ٣-۴ نفریم که می آن بخوشون بیان اینجا!

+ نوشته شده در  پنجشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ  توسط البرز  نظرات ()

زندگی مشترک

بچش کنارش ،شوهرش روبروش

خودش ، چشش ،پیشه مردای دیگه!

٣٠ مین تو فست فود فقط داشتن پیتزا می خوردن !

دریغ از یک کلمه حرف.

به این میگن زندگی مشترک!

چقدر لذت بخشه...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ  توسط البرز  نظرات ()

روزی که شاید کم تکرار شود

آخرای تابستونه ، هوا گرمه طبق معمول ولی نه اینجایی که

 من الان هستم.یه بلوز آستین بلند  و با یه سویی شرت تنمه.

یه لیوان چایی داغ کنارم پشت دادم به بالش تو ایون نشستم

با یه رمان تو دستم.

هوا سرده خیلی سرده.پاهام یخ می کنه ؛عادت همیشگیمه

...

می رم یه پتو می آرم، چقدر گرم شدن اون پاهای یخ زده ،لذت بخشه.

یه کم وول می خورن تو پتو یهم می زنمشون

بعضی جاهای رمان یهو به خاطره بی نظیر بودنش یه صدایی

 از دهنم خارج میشه !!مثل یه خنده ی لذت بخش.

هر از گاهیی حواسم از رمان پرت میشه ...

 صدای گیتار الکتریک پسر خاله؛ از صبح تا حالا داره یه تیکه ی

 ۵ ثانیه ای رو هی میزنه

صدا های زیادی می آد ...

صدای رودخونه، صدای پارس سگ ،صدای ماشینایی که از جاده رد می شن ،

شایدم صدای خوندن چندتا جوون از دور....

چقدر لذت بخش بود چقدر...!!!!

باز صدای یکنواخت گیتار الکتریک ...

. . .

البرز بیا تو سرما می خوری ها....

 

+ماه رمضون تموم شد...!(ای ٣ نقطه در حد یک پست نوشته نشده فرض شود)

*مخاطب خاص نوشت: می دونم وقتی پاهات یخ می کنه

 یاد هیچکس نمی افتی

ولی من یادت افتادم...!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ  توسط البرز  نظرات ()

بچگی

آب دهن من که را افتاد.

 

فصل آلوچه که می شد دیگه پول خرج کردن تعطیل.

همه ی تلاشم این بود که ۵٠ تومنی جمع کنم و برم

 از مغازه سر کوچه از بقال سر کوچمون که خوب نمی تونست حرف بزنه

و با دستگاه حرف می زد آلوچه بخرم.

آلوچه ها رو تو کاغذیکه شکل قیف در می آورد میریخت.

بعضی هاشو می خوردیم بعضی دیگم می رفتیم تو مدرسه آلوچه جنگی.

آلوچه هر کی برا اون یکی رو میشکوند هر دو آلوچه مال اون بود.

یاد" آقادی" بخیر بقال سر کوچمون.

یاد مارک هایی که رو نونی که می گرفتم می زد بخیر(گوششو می خورد)

یاد آلاسکاهایی که الان فک می کنم بی مزه بود ولی اون موقع

 طعم خوشمزه ترین چیزا رو می داد بخیر.

یاده بخیه زیر چشام بخیر.

یاده دخترک هم مدرسه ایم بخیر.

یاد بچگی بخیر.لبخند

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ  توسط البرز  نظرات ()

چو ایران مباشد تن من مباد

 

 

حتی اگه از رادیو بشنوم

حتی اگه مسابقه رو پخش زنده نکنن و به جاش سریال مسخره جراحت و اخبار بدن.

حتی اگه مراسم اهدای مدال و به خاطره زنای برهنه نصف و نیمه بدن.

نمی تونن جلوی شادیم و از این قهرمانی ها بگیرن.

برا چند دقیقه مثل اینکه دنیا مال من بود.

 

سوریان و علی اکبری قهرمان جهان شدند.

دمتون گرممممممممممممممممممممم.

 

+چه حالی میده با این حس و حال آهنگ وطن محمد نوری رو گوش دادن!

+هرچیزی رو ازمون بگیرن این عرق ملی رو نمی تونن ازمون بگرن.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ  توسط البرز  نظرات ()

آش نخورده و دهن سوخته

 

 

فکر کنم قراره باباشم..............!

دعا کنین بچه ها برام

دعاکنین که....

بشه که بشم.

+سوالی جواب نمی دم ,هر کی خودش حدس زد, زد

 

+ نوشته شده در  جمعه ۱٢ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٥:۱٦ ‎ق.ظ  توسط البرز  نظرات ()

مثل رودیکه جاریست

هر سال ماه رمضون می فهمم

 که غل و زنجیرام محکم تر و زیاد تر شده !

باز کردنشم به این آسونی نمیشه که نمیشه !

فارغ از مسائل اخرویش و... ،

 رویای جاری بودن

  رها بودن

  وآزاد بودن

بی قید و بند بودن

 چقدر می تونه لذت بخش باشه!

 

+یه عده می پرسن چرا  اینقدر غمگین شده پستات؟!؟!

من خیلی می خندم ! و کلیم می خندونم!

ولی  نمی تونم اینجا بیام اون چیزا رو بگم !

فکر کنم بی معنی میشه !

فکر کنم  اینجا جای اعتراف ها و

 بعضی حرفایی که جایی برای گفتنش نیست، باشه!

 

+کاش تنها فاتحت من باشم.فقط من.

کاش!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ  توسط البرز  نظرات ()