آخرای تابستونه ، هوا گرمه طبق معمول ولی نه اینجایی که
من الان هستم.یه بلوز آستین بلند و با یه سویی شرت تنمه.
یه لیوان چایی داغ کنارم پشت دادم به بالش تو ایون نشستم
با یه رمان تو دستم.
هوا سرده خیلی سرده.پاهام یخ می کنه ؛عادت همیشگیمه
...
می رم یه پتو می آرم، چقدر گرم شدن اون پاهای یخ زده ،لذت بخشه.
یه کم وول می خورن تو پتو یهم می زنمشون
بعضی جاهای رمان یهو به خاطره بی نظیر بودنش یه صدایی
از دهنم خارج میشه !!مثل یه خنده ی لذت بخش.
هر از گاهیی حواسم از رمان پرت میشه ...
صدای گیتار الکتریک پسر خاله؛ از صبح تا حالا داره یه تیکه ی
۵ ثانیه ای رو هی میزنه
صدا های زیادی می آد ...
صدای رودخونه، صدای پارس سگ ،صدای ماشینایی که از جاده رد می شن ،
شایدم صدای خوندن چندتا جوون از دور....
چقدر لذت بخش بود چقدر...!!!!
باز صدای یکنواخت گیتار الکتریک ...
. . .
البرز بیا تو سرما می خوری ها....
+ماه رمضون تموم شد...!(ای ٣ نقطه در حد یک پست نوشته نشده فرض شود)
*مخاطب خاص نوشت: می دونم وقتی پاهات یخ می کنه
یاد هیچکس نمی افتی
ولی من یادت افتادم...!!!